المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

340

مروج الذهب ( فارسى )

و چون مزاج آتش در آنجا قوت دارد نقره طلا شود كه خورشيد آن را بسبب حرارت و خشكى و آتشى بودن بپزد و به طلا مبدل كند و بسا باشد طلاى خالص را كه به صورت ورق از معدن آرند با نمك و زاج بپزند و نقره خالص سپيد در آيد فقط كسى كه از اين مطالب اطلاع ندارد و از آنچه گفتيم بدور است اين قضيه را انكار تواند كرد . » به دو گفتند « انتهاى بستر نيل كجاست ؟ » گفت « درياچه‌ايست كه طول و عرض آن را كس نداند و در حدود سرزمينى است كه روز و شب هميشه مساوى باشد و زير محلى است كه منجمان آن را فلك مستقيم خوانند و آنچه گفتم معروفست و كس انكار آن نكند » از بناى اهرام پرسيدند گفت « اهرام مصر مقبره شاهانست و چون شاهى ميمرد او را در يك حوضچه سنگى ميگذاشتند كه در مصر و شام آن را جرن گويند كه بمعنى سنگابست و سر آن را مىبستند آنگاه هرم را بهر ارتفاعى كه مايل بودند ميساختند و سنگاب را حمل كرده ميان هرم جاى ميدادند آنگاه بنا و طاق را روى آن بالا ميبردند و بارتفاعى ميرسانيدند كه اكنون مىبينيد . در هرم را زير آن قرار ميدادند و براى وصول بدان راهى زير زمين حفر ميكردند و روى آن طاق ميزدند و طول راهرو و زير زمينى صد ذراع و بيشتر بود هر يك از اين هرم‌ها به همين ترتيب راهى دارد كه از آن داخل شوند » به دو گفتند « اين اهرام صاف را چگونه ساخته‌اند و براى بنايى روى چه بالا ميرفته‌اند و اين سنگهاى بزرگ را كه مردم روزگار ما يكى از آن را به زحمت تكان توانند داد بچه وسيله بالا ميبرده‌اند ؟ » گفت « هرم‌ها را پله‌دار ميساختند و محلهائى به شكل پله براى بالا رفتن داشت و چون از كار آن فراغت مييافتند پله‌ها را از بالا به پائين ميتراشيدند حيله آنها چنين بود با وجود اين مردمى صبور و نيرومند و مطيع شاه و ديندار بودند » به دو گفتند « چرا اين نوشته‌ها كه بر اهرام و ميله‌ها هست قابل خواندن نيست ؟ » گفت « حكيمان و مردمان روزگارى كه خطشان اين بوده نابود شده‌اند و اقوام مختلف بر مصر تسلط داشته‌اند و خط رومى